یه روز اساسی ...

خب امروز هم از اون روزا بود .  اول اینو بگم که چند وقته حسابی وضع خوابم بهم ریخته و اینکه ... هیچی . فقط خدا رحم کنه . شام رو جای صبحونه میل میکنیم و ناهار و بقیه وعده های قضایی (ببخشید غذایی) هم که فرمالیته ست . از پنج شنبه به اینور انگار توسط موجودات ماورایی مسخ شدم . کاملا کسل ، داغون . دپرس .

نه . خداییش این یکی رو نیستم . به هیچ وجه دپرس نیستم . اتفاقا خیلی هم اندروفین خونم بالاست . مثلا همین پریشب با دستکش بکس هایی که تو پست پایین مشاهده میکنین ، افتادم به جون ستون وسط خونه و بیچاره رو یه کتک حسابی زدم . ولی متاسفانه نه تنها آخ نگفت ، بلکه خودم صدمه دیدم . چرا؟ به این دلیل که گرم نکرده این کار رو انجام دادم . و رگ دستم گرفت . هنوزم درد میکنه . (آخ...)

آها امروز رو یادم رفت بگم . امروز به پارتی بزرگ اساس کشی منزل دوستان دعوت شده بودم و حسابی بهم خوش گذشت . جاتون خالی بود . حسابی کت و کولمون حال اومد .

الانم در یک حالت بی وزنی افتادم روی صندلی ، پشت میز . با یه فهوه فرانسه . و دارم تایپ میکنم . و یه چیز دیگه . البته اصلا قصد سوزوندن دل کسی رو ندارم ها . ولی باید بگم که خونه ی این بنده ی سراپا تقصیر ، دسی بل آزاده . و الان یه آهنگ ترانس رو دارم گوش میدم با صدای بلند .  تصورشو بکن . ساعت ٣ شب . خیلی لذت بخشه . مخصوصا وقتی فردا ساعت ١٠ کلاس داشته باشی .

امروز ، البته بهتره بگم دیروز . با یکی از استادا کلی کلنجار رفتیم که کلاس یکشنبه رو بندازه چهارشنبه . همه ش بهانه میاورد . اول که میگفت باید همه تون راضی باشید و درخواست تغییر کلاس رو امضا کنید و سه نفر غایبه . گفتیم استاد اون سه نفر با ما . بعد گفت من چهارشنبه فقط فلان ساعت میتونم بیام . گفتیم استاد حالا بزارین روزش عوض بشه ، بعد در رابطه با ساعتش اساسی باهم بحث میکنیم . دوباره بهونه آورد که امکان داره چهارشنبه بهمون سایت ندن . بهش گفتم استاد شما نگران این موضوع نباشین . سایت با بنده . من خودم هر ساعتی که شما بگین یه سایت خالی میکنم . آخه میدونین که . من مسئول کارگاههای کامپیوتر دانشگاه هستم . بعد دیگه هیچ بهانه ای نداشت بیاره ، گفت فکر نمی کنم مدیر گروه موافقت کنه .

خلاصه حسابی استاد رو توجیه کردیم و به حمد الهی ایشون توجیه شدن . البته همه ی بحث های بالا با خنده و شوخی پیش میرفت که یه وقت استاد ترش نکنه . یکی از بچه ها یه حرقی زد . از خنده مرده بودم . میگفت استاد اگه به ما رحم نمی کنین ، حداقل به این دوتا بچه ی یتیم رحم کنید . خیلی جک بود پسره .

خلاصه روز پر ماجرایی بود . به قول یکی از دوستا ، باشد که رستگار شویم ..

پ.ن ١:در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

پ.ن ٢: همگی شاد باشید . تا پست بعدی ...

/ 29 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهندس بیکار

سلام یعنی چی دیگه وبلاگ نمینویسه؟؟ مگه چی شده؟ میشه بیشتر توضیح بدی؟ اگر خواستی ایمیل بزن. اگه مشکلی هست بگو شاید کاری از دستم بربیاد. ممنون

لیمو

آخه ساعت ده صبح آدم کلاس داشته باشه بعد سه شب قهوه بخور بعد آهنگم گوش بده با ولوم بالا بعد احیانا شما خوابیدن یا تا صبح بیدار بودی من نمیدونم چرا قهوه میخورم فشارم فرت میافته(تیریپ بچه سوسولی )[عینک] دیگه به علت اینکه یارانه ها رو برداشتن شما هم در جریانی سال نو و تولد شما رو با هم تبریک میگم البته با تاخیر شما به خوبی خودتون ما را ببخشائید [پلک] من یه مدتیه دلم کیسه بوکس میخواد چون قبلنا این بالش ما جوابگوی عقده های فرو خورده ما در زندگی بود ولی الان دیگه نیست عکس این دستکش گوگولیه شما رو دیدیم بدجور وسوسه شدم امروز برم بگردم کیسه بوکس آقای برادرو پیدا کنم [دست]

عسل

خیلی گریه کردم خیلی ناراحتم یکی از فامیلامون مرده در حالیکه کسی بهش محل نداد با اینکه ناراحتی قلبی داشت کسی مراقبت ازش نکرد اگه زودتر برده بودندش دکتر شاید الان زنده بود سه روز بوده سکته کرده بوده و کسی نفهمیده بوده عقلم خوب چیزیه وقتی قیافه دختر خشگل 2 سالش میاد جلوی چشمم جیگرم کباب میشه. خدا رحمتش کنه و بیامرزدش مرد خوبی بود شما هم براش طلب مغفرت و امرزش کنید

بنفشه

مرسی که سر زدی چرا چیزی نمینویسی؟؟؟؟؟

طلوع

سلام دوست عزیز وبتون خیلی قشنگه خوشحال میشم شما هم به کلبه ی من سر بزنید و رد پا بذارید موفق باشید[گل]

سایه سپید

سلام..آقا میثم...یه خبر از خودتون بدین...نگران شدیم هاااااااااا....[نگران]

فهیمه

سلام ...... فضولیم گل کرده شما چی میخونین؟