دلتنگی...

این متن رو امروز دیدم یه جا و با خوندنش یه لحظه ضربان قلبم به اوج رسید. چون دقیقا" منو میگفت:

هر کسی برای خودش خیابانی دارد..

کوچه اى..
کافی شاپى..
و شاید عطرى...
که پس از سالها خاطراتش گلویش را چنگ می زند ...
 
دقیقا" منو داره توصیف میکنه. البته میدونم که خیلی ها همین احساسات مشابه رو امکان داره تجربه کرده باشن. ولی خب واسه هرکسی متفاوته. دنیا با هرکسی به روش خودش بازی می کنه. همیشه برام سواله: "چی میشه که؟!!! ینی چه اتفاقی می افته که ما آدما به یکی دل می بندیم و دیگه نمی تونیم فراموشش کنیم؟!!!" نمیدونم چجوری منظورم رو برسونم. ببین همیشه دنبال یه چیزی بودم که بتونه تمام خاطرات یه شخص خاص رو از ذهنم پاک کنه. یه جوری که مجبور نبودم هرشب و هر روز و هر ثانیه یاد خاطراتش بیفتم. یاد نگاهش، لبخندش، حرف زدنش، لحن مخصوص به خودش، گرمی دستاش، طعم لب هاش موقع خدافظی و هزار هزار خاطره ی کوچیک و بزرگ از لحظه لحظه ای که در کنارش بودم.
نمیدونم!! شایدم دارم زیادی احساسی برخورد میکنم و قضیه رو گنده ش میکنم. شاید باید ساده از کنارش رد شم و بیخیال تمام اون احساسات بشم. شاید.......... هیچی ولش کن. گِلِه ای نیست. اگر هم گِلِه ای هست دگر حوصله ای نیست...
فقط یه شعر هست که فک کنم مناسب حال الانم باشه: 
عاقبت روزی از این بخت نگون بگریزم/ دل به دریا زنم و دیده ی خود برگیرم.....
تا پست بعدی....
/ 2 نظر / 24 بازدید
نگار

سلام میثم عزیزم،، خیلی خوشحال شدم دیدمت امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی هر جا که هستی [نیشخند][گل]

نگار

سلام میثم عزیزم،، خیلی خوشحال شدم دیدمت امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی هر جا که هستی [نیشخند][گل]